|
|
|
|
|
تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و تقریبا ۱۵ دقیقه شاهد این صحنه بودم که این بینوا به علت چاقی و کوتاهی پا نمیتونست بپره این طرف. جالب اینجا بود که اون یکی پاش رو هم نمی تونست بیندازه اون طرف که حداقل خلاص شه و مونده بود اون بالا. ۲ دقیقه به فکر فرو می رفت و دوباره امتحان میکرد .موقعیت باحالی بود . طفلی موجبات خنده من شد اما بعدا دلم سوخت.البته لازم به ذکر است که من فقط ۱۵ دقیقه رو دیدم . شواهد حاکی از آن بود که از قبل مرد بینوا اون بالا بوده. حالا چه مدت خدا میدونه. * پ . ن : چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی |
||
|
|
|
|
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد بهار عارض اش خطی به خون ارغوان دارد
ز چشمش جان نشاید برد که از هر سو که میبینم کمین از گوشه ای کرده ست و تیری در کمان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می با دیگران خورده است و با من سر گران دارد
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد *************************** با صدای استاد شهرام ناظری متاسفانه لینک اهنگ رو نتونستم پیدا کنم!!
|
||
|
|
|
|
وقتی انقدر وقت کم داری که برای کارهای معمولی و کوچیک هم باید حساب کتاب زمان رو داشته باشی. وقتی انقدر کار ریخته سرت که نمی دونی از کجا شروع کنی و ظاهرا هیچ کاری پیش نمیره . وقتی به کارای امروزت فکر میکنی دوست نداری از خواب بیدار بشی. وقتی باید همه کاراتو خودت انجام بدی. تو صف نون واستی. آشغالا رو خودت بزاری دم در. خودت ظرفارو بشوری .وقتی.......وقتی...... تازه می فهمی این سربازی تمام عیار یه تمرین عملیه برای مدیریت. مدیریت زمان برای همه برنامه هایی که تو ذهن تو داره این ور اون ور وول میخوره. به همین زودی یه ترم تموم شد و تنها کار مفید من یه مقاله نصفه نیمه بوده. عذاب وجدان گرفتم. |
||
|
|
|
|
|
نمی دونم کتابی از عباس معروفی خودندید یا نه؟! من که از "سمفونی مردگان" اش خیلی لذت بردم. چند وقتی هم هست "سال بلوا"اش رو دارم میخونم. این یه تیکه تو این کتاب خیلی لطیف به نظرم اومد.با اینکه برای پست وبلاگی طولانی بود، حیفم اومد شما رو هم تو لذت اش شریک نکنم! داستانهای آقای معروفی در عین حال که ممکنه آدم رو در وهله اول گیج کنه اما وقتی می ری تو بحر داستان مثل یه پازل هزار تیکه همه چیز خیلی قشنگ جفت و جور میشه و این نکته ایه که علاوه بر زیبایی های دیگه داستان هاش منو واقعا کیفور میکنه! کِی پور گفته بود :"افسانه پیرمردی را که سه پسر داشت نشنیده ای؟" "نه ، بگو" "پسر اول رفت برای خودش کار و باری پیدا کند ، مدت ها گذشت و خیری ازش نشد. پسر دوم گفت من می روم که برادرم را پیدا کنم و به کاری مشغول شوم.او هم رفت و هیچ خبری ازش نیامد.پسر سوم گفت من هم می روم . گریه های مادر بی فایده بود، و اصرار پدر راهی به جایی نبرد. حواستان کجاست آقای دکتر معصوم؟" "گوشم به شماست،خوب؟" "آره پسر سوم راهی شد تا به آن شهر عجیب و غریب رسید. دم غروب بود عجوزه ای سر راهش سبز شد و گفت الهی قربانت بروم ،الهی من برایت بمیرم،بیا برویم خانه من ، پیشم بمان ، مونس ما بشو، یک لقمه نان در بیاور با هم می خوریم. پسر فهمید که کاسه ای زیر نیم کاس است ولی همراه او به خانه اش رفت. عجوزه یک قاب پلو براش آورد، پسر نگاهی به غذا انداخت ، با این که از گرسنگی داشت ضعف می کرد، دیس پلو را پرت کرد توی حیاط. گربه ای که دم اتاق میومیو میکرد رفت و آن ته چین چرب و چیلی را خورد و درجا مرد. عجوزه فهمید که پسره رند است. رفت و برگشت ، گفت رختخوابت آماده است ، پاشو برو با دخترم بخواب، الهی من فدای جوانی ات بشوم، پاشو برو بخواب. پسر به اتاق دیگر رفت ، رختخوابی آماده دید که آدم هوس می کند بخوابد و هیچوقت بیدار نشود. دختری هم کنار رختخواب نشسته بود مثل پنجه آفتاب، خدا نصیب کند. آن قدر خوشگل بود که آب دهن آدم راه می افتد. پسر که خیلی باهوش و زرنگ بود فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است . لحاف را پس زد ، دید یک افعی زیر لحاف چنبره زده است. با یک ضربت افعی را کشت و مثل یک تکه طناب پرتش کرد بیرون . ان وقت دختر را بغل مرد و کنارش خوابید. صبح که از خواب بیدار شد رفت گوشه شهر یک دکان زرگری باز کرد ف شد زرگر. گاهگداری این ور و آن ور سرو گوشی آب می داد که ببیند چه بلایی سر برادرهاش امده ، تا اینکه یک روز دختر پادشاه او را دید و عاشقش شد اما با ان همه کبکبه و دبدبه هیچ کاری نمی توانست بکند. از آن طرف زرگر خواب و خوراک نداشت ، شبها دستش را روی چراغ می سوزاند بلکه عشق دختر پادشاه را از یاد ببرد، اما نه یادش می رفت ، نه خوابش می برد، دیگر چیزی نمانده بود که خاکستر نشین شود"(سال بلوا- شب دوم – عباس معروفی-صفحه 122) . . . دختر پادشاه که بی تاب عشق مرد زرگر شده بود، لبس مبدل پوشید . یک تکه استخوان ، یه تکه چوب ، یک برش پارچه ، یک برگ توت ، یک گردو و یک سنگ آب دیده در دستمالی پیچید، سوار اسب شد و در کوچه ها به قصد گردش راه افتاد. وقتی از جلو زرگری رد می شد، دستمال را پرت کرد توی مغازه و دور شد. زرگر دستمال را گشود و هر چه فکر کرد که این خرت و پرت ها چه معنایی دارد ، و چه کسی آن را به مغازه اش انداخته است ، چیزی سر در نیاورد. آن شب تا الاه صبح خواب به چشمش نیامد و چیزی هم دستگیرش نشد. روز بعد به سراغ مرد درویشی رفت که از اسرار زرگر آگاه بود، درد دلهای او را می شنید و راهنمایی اش کرد. وقتی دستمال را باز کرد خرت و پرت ها را دید ف گفت :"این ها همه نشانی آدمی زیرک و داناستکه تو را میخواهد. صاحب این دستمال می گوید که خانه اش نزدیک نجاری و قصابی و خیاطی است. درخت توت و گردویی هم اطراف خانه اش دیده میشود. این سنگ آب دیده را گذاشته ، یعنی که خانه اش راه آب است.خلاصه عاشق تو شده." زرگر در کوچه ها به راه افتاد و آن قدر گشت و گشت تا خانه را پیدا کرد. کمی ان جا قدم زد و با تعجب از خود پرسید مرا چه به خانه پادشاه؟دختر پادشاه روی بام ایستاده بود و او را می دید. آینه و ظرف آبی به دست داشت منتظر بود. تا چشم زرگر به او افتاد ، دختر آینه را به طرفش گرفت و فورا پشت آینه را نشان داد، بعد ظرف آب را روی زمین کش داد و رفت. زرگر باز به حیرت افتاد و هرچه فکر کردنفهمید که منظور دختر پادشاه چه بوده است. به نزد درویش رفت و ماجرا را تعریف کرد. درویش گفت :"آینه را نشان داده ، یعنی حالا روز است ف برو شب بیا. آب را روی زمین کش داده ، یعنی که راه آب را بگیر و بیا." زرگر شبانه راه آب را گرفت و رفت تابه سرچشمه رسید. ان جا به انتظار نشست ، اما هیچ خبری نشد ، خوابش برد. نیمه شب دختر پادشاه از راه رسید و وقتی دید که زرگر به خواب رفته ، چند تا گردو در جیب او گذاشت و برگشت. صبح زرگر از خواب بیدار شد. دید هیچ خبری نشده. سر و صورتش را شست ، دست به جیب برد که دستمالش را در بیاورد، دید چند تا گردو در جیبش است ، بار دیگر حیران شد. به سراغ درویش رفت و ماجرا را تعریف کرد. درویش گفت:"آمده و دیده تو در خوابی، چند تا گردو در جیبت گذاشته ، یعنی برو گردو بازی کن." خون زرگر به جوش آمد. عهد کرد که اگر یک سال هم طول بکشد ، تسلیم خواب نشود. شب باز راه را گرفت و کنار چشمه نشست، صدای نرم آب را میشنید و هی به صورتش آب میزد ، و هیچ خبری از دختر نبود. شب دراز شده بود و انتظار به سر نمی امد اما دل زرگر به سر امد و خوابش برد. نیمه شب دختر پادشاه از راه رسید ، دید زرگر خوابش برده چند تا قاپ استخوان در جیب او گذاشت و برگشت. صبح زرگر از خواب بیدار شد ، دست به جیب برد ، دید چند قاپ استخوان در جیبش است. خود را سرزنش کرد و باز به سراغ درویش رفت . درویش گفت:"می گوید برو عاشق بازی کن." زرگر گفت:"من اینجا غریبم ، راه و رسم شما را نمیدانم.عاشق بازی دیگر چیست؟" درویش گفت :"قاپ استخوان را بینداز بالا ، هر طرف که نشست ، یا شاهی یا وزیر، یا عاشقی یا دزد. بچه های این شهر صبح تا شب کارشان این است. تو هم برو بازی کن سرت گرم شود." زرگر گفت:"دیوانه ای ؟ عاقلی؟من عاشق دلخسته دختر پادشاهم، مگیر دست بر میدارم؟ دنبال برادرهایم امدم و نتوانستم پیدایشان کنم. دنبال دلم راه می افتم، بلکه خودم را پیدا کنم." شب ، باز راه آب را گرفت و به سرچشمه رسید. دستش را برید که شاید از سوزش زخم نخوابد ، اما خواب او را ربود و برد. صبح بیدار شد و شب خوابید. هر صبح بیدار می شد و هر شب می خوابید. روزها و شبها از پی هم گذشتند و چاره ای بر جادوی خواب نبود. تا این که جا زدند دختر پادشاه را به پسر وزیر داده اند. زرگر گفت ای دل غافل! بعد جار زدند که دختر پادشاه بیمار است ، اگر کسی هست که می تواند مداواش کند ،پادشاه نیمی از سرزمین را به او می بخشد. زرگر گفت ای دل بی چاره! از آن شب هرگز خوابش نبرد و پای عشق سوخت. اما دیگر دیر شده بود.(سال بلوا – شب سوم – عباس معروفی- صفحه 135) |
||
|
|
|
|
|
دقت کردین ما چقدر باحال هستیم! وقتی به ما توهین میشه فرهنگ چندین هزار سالمونو یدک میکشیم و وقتی می خواهیم فیلم بسازیم میائیم و تاریخ خودمونو به عالی ترین شکل ممکنه ضایع میکنیم . سریال ستاره سهیل که داستان زندگی اویس قرنی هستش کلی منو هیجان زده کرد.اما بعد از دیدن یکی دو قسمت آدم از ایرونی بودن خودش شرم میکنه:)) ۳۰۰ رو مسخره کردیم که بابا جکی بود واسه خودش . اینو چه کنیم ؟! تاریخ این مملکت بینوا رو بیگانه جدا دوست جدا می شکند . ! معمولا کسی نقطه ضعفی داشته باشه سعی میکنه اونو پنهون کنه نه اینکه یه پرچم بزنه بالا سرش بگه اهای من این نقص رو دارم. حالا تاریخ یه مملکت که جای خود دارد.گیریم که اصلا ایران یک چنین وضعیتی داشته باید اینطور با اعتماد به نفس احمقانه گذشته مون رو به مسخره بگیریم که ما این بودیماااااااا.... |
||
|
|
|
|
گریه کن . گریه قشنگه. گریه سهم دل تنگه. گریه کن . گریه غروبه. مرهم این راه دوره. سر بده آواز هق هق. خالی کن دلی که تنگه. گریه کن . گریه قشنگه. گریه سهم دل تنگه. بزار پروانه ی احساس . دلتو بغل بگیره. بغض کهنه رو رها کن. تا دلت نفس بگیره. نکنه تنها بمونی . دل به غصه ها بدوزی. تو بشی مثل ستاره . تو دل شبا بسوزی . گریه کن . گریه قشنگه. گریه سهم دل تنگه. ********* قدیما میگفتن : بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی" معنی شو نمی فهمیدم! اما دوشنبه که یه راه ۳ ساعته رو تو قطار در عرض ۸ ساعت اومدم و با وقار خاصی جیکم هم در نیومد |
||
|
|
|
|
![]() غزل: احمد شاملو
آهنگساز: امیرحسین سام آواز: علی بیات برف نو! برف نو! سلام، سلام پاكی آوردی ای اميد سپيد راه شومیست می زند مطرب اشكواریست می كشد لبخند مرغ شادی به دامگاه آمد ره به هموار جای دشت افتاد کام ما حاصل آن زمان آمد خام سوزيم الغرض بدرود پ ن : اگر دیدید مدید مدت خبری از من نشد بدونید قطارم واژگون شده و من به سرای باقی شتافتم
![]() |
||
|
|
|
|
|
سالها طول کشید که رنجهای زندگی به من یاد داد زندگی یعنی دلخوشی های کوچک. یعنی معمولی بودن و معمول زندگی کردن. آرامش عجیبی دارد!
********
من بالاخره از عشق این فلوت ریکوردر می میرم. |
||
|
|
|
|
چه باید کرد با این لذت و تردید؟ |
||
|
|
|
|
|
اول اول اینو بگم که بابا امیدی هست به درس خون شدن من ! آره هست .! چون الآن ساعت ۳ بعد از نصفه شبه و من دیگه از زور فشار کار و درس و مقاله و ترجمه خواب از چشمم رفته و به جای آلپرازولام که به زور بخوابونتم مثل یک داشجوی فهیم بیدار شده و دارم درس میخونم.هوووووووووووورا نمردیم زنده موندیم احساس دانشجو بودن رو تجربه کردیم.! ******* زهرا یه مطلبی در مورد first love نوشته. جالبه خیلی ها اومدن نوشتن ما یادمونه و از این حرفا. من نمیدونم . هنوز مشکل دارم با این واژه . معمولا این اتفاق تو سنین نوجوونی پیش میاد. به نظر من اولین عشق(!) فقط اون هیجان خاص به جنس مخالفه که به یاد میمونه. حالا من بگم عشق خیلی معنیش بالاتره شاید خیلی فلسفی بشه یه عده ای بگن اصلا همچین چیز ایده آلی وجود نداره. اما نمیدونم چرا من حساسم که هر هیجان خامی رو حالا تو هر سن اسمشو بذاریم عشق! چند وقت پیشا یه بازی راه افتاده بود همه میومدن به اصطلاح ماجرای عشق اولشون رو تعریف میکردن. یادمه یکی نوشته بود عشق اول من سوباسا اوزارا بود معلوم نیست اصلا کدوم وری هستیم. معنی عشق و نمیدونیم. حد و حدود دوستی هامون مشخص نیست. تو شراکت هامون (از همه نوعش تجاری عاطفی و...) فقط دنبال نارو زدنیم و منفعت خودمون. یه منفعت طلب تمام عیاریم خلاصه تو عشق تو دوستی تو جنگ همه چی. تو سریال مدار صفر درجه که فقط چون فضاش به سریال کیف انگلیسی بود نگاه می کردم . بهترین پیام کل سریال فقط تو چند جمله ای بود که سرهنگ فتاحی وقتی بعد از سالها تو بازداشت گاه به معشوقه اش رسیده بود می گفت. دقیقا جملا ت یادم نیست اما مضمون همینایی بود که گفتم. فرهنگ رو همین چیزای کوچیک که ما هنوز نمیدونیم فرق عشق و هیجان چیه میسازه نه تخت جمشید و یه مشت مجسمه گلی و سنگی. نصفه شبی چه سخنرانی کردیما مثلا اومدیم در مورد اقتصاد فمنیستی سرچ کنیما!! تقصیر این سرعت اینترنته. انقدر کنده آدم وسوسه میشه تا صفحه های هدف load میشن یه چند تا وبلاگ هم بخونه ! پ ن : حالا نیایین منو فحش بدین که نه من عشق اولم فلان بود و بیسار بود . بهم رسیدیم . برای هم ساخته شدیم. من اصلا منظورم چیز دیگه ایه. فراتر از قضیه عشق. |
||